امسال شروع بهار را نفهمیدم ، صدایش را نشنیدم، هوایش را ندیدم ، طعمش که چاقاله بادام بود نچشیدم! بهارم امسال بد بود! گنگ بود ما بین موندن و رفتن مابین دوست داشتن و نداشتن مابین هیاهوی عشق نصفه نیمه! تمام شد در بهار! به عزا نشستم و زار زدم در دامن گل گلیه بهارم ....آرامم میکرد دامن سفید صورتیه گل دارش اما کم بود برای حال و روزم... زیباییهایش را ندیدم و فقط بارانی بودم و بهارم به پاییزی ترین حالت ممکن سپری شد... حال و روزم به زیبایی عروس فصلها بود...
من می توانم چون میخواهم!
برچسب:
نویسنده: آروین احمدی
تاريخ: سه
شنبه
20 تير
1396 ساعت: 16:36