داشتم میگفتم ما از #دنیایِ فضاییِ کذاییِ مجازی! آشنا شدیم دو سه سالی میشد فقط یکبار همون اوایل یعنی سال اول بود فکر کنم همدیگر را دیدیم آن هم گروهی! گپی زدیم و گذشت... تا همین چند وقت پیش که دیدم ظاهراً بعضی ها زیادی پیگیرند حالمان را زیادی می پرسند! ما هم من باب دوستی و قدیمی بودن و این حرفا گفتگویی انجام دادیم... از دوستانه شروع شد به اینجا کشید و شد یک طرفه! نفهمیدم کی بوجود اومد این همه حس! ماشااله به فعالیت هورمون ها... همون هفته های اول ؛ تولدش بود با وجود خستگی تا 00:00 عاشقی منتظر ماندم تا خواب است تبریک تولدش را بگویم، گفتم اما بااحتیاط! چند رو بعد هم تولدم بود ، یادش رفته بود خلاصه که افتاد گردن من که چرا بهش نگفتم! از حرصم سرکار هم به روم نیاوردم... پذیرای تبریک هیچ کس نبودم! خدا میداند که چجوری گذشت اونروز! البته با پیگیری از فیس بوکم فهمید که من چه تاریخی هستم ولی امسال کبیسه است جانم!
خلاصه که حال توضیح دادن براش را هم نداشتم... وقت نداریم خیلی همدیگرو ببینیم... بعد از چند روز یعنی پنج شنبه اش قرار بود ببینیم هم و من هم بزکی کردم چنان! خودم را برای حداقل یه شاخه گل آماده کردم! هم کادو هم دلجویی هم هر چیزی که میشد اسمش رو بزاری... تو خیابونها دنبال کادو میگشتم براش... این مغازه اون مغازه! این خیابون اون خیابون! این نه اون نه این زشته این خوشگله! خلاصه که رفتم از یه مغازه چرم با کلی تفکر،کیف پول چرم به نظر خودم خوشگل گرفتم... زنگ میزد تو کافه همون نزدیکیا منتظرم بود با تاخییر کوچیکی رسیدم پیشش تنها نشسته بود و سرش تو گوشیش پشتش به من بود! چند لحظه ای نگاهش کردم راضی بودم از بودن باهاش... اولش منتظربودم اون شروع کند با حرف... منتظر بودم کادویش را بدهد چشمم به پاکت کوچیکه رو میز بود ولی نه این نمیتونه کادوم باشه پس چرا انقدر کوچیکه چرا تزیین نداره! فک کنم فهمید سریع اشاره به پاکت کرد و گفت رفتم چندتا سی دی خریدم، از مغاره سی دی فروشیه پایین کافه! یه مدلی شدم عجیب غریب! فافا از تو بعیده چرا انقدر انتظار وظیفه ندارد که بخرد خودم را آروم کردم حرف میزد ولی مطمئنم که نمیشنیدم فقط با علامت سر حرفهاش رو تایید میکردم... به بهانه تولدم کیک سفارش داد من نمیخواستم بخورم اما... به زور کیک و اون نوشیدنی که یادم نیست رو بلعیدم که بره پایین و ما هم بریم! یادم نیست یکی دوساعتی حرف زدیم اوایل آشنایی حرفی برای گفتن نداشتیم جز ماجرای برادر کوچیک سربازش و فعالیت های روزانه.. حرف میزدیم که مثلاً یه چیزی گفته باشیم دیگه... اومدیم که بریم خونه چون ماشین نیاورده بود آزانس گرفت که هم منو برسونه هم خودش بره خونه هنوز بسته کادوش تو دستم بود تو ماشین نشستیم قصد داشتم زودتر بهش بدم اما نمیدونم چرا انقدر این دست و آن دست میکردم!
خلاصه که تا تو ماشین نشستیم بی هوا و بی مقدمه تولدی مبارک گفتم و پاکت و دادم دستش با تعجبی نگاه کرد و گرفت و تشکری کرد. رسیدیم نزدیک خونه ما که من تقریبا سرکوچه پیاده شدم خودم رفتم... اونم که رفت ...
همونطوری که مشخصه ما هفته ای یکبار همدیگرو میبینیم یا بهتره بگم که میدیدیم گذشت و هفته بعدش ما رفتیم بیرون هوا خیلی سرد بود طبق معمول رفتیم یه کافه ای تقریبا پاتوق شده بود، فضای کاملا آرومی داشت یه نور کم و عکسایی از شخصیت های معروف و شهرهای معروف و صدای پسر جوان گیتاریستی که صداش فوق العاده گیرا بود... نمیدونم چرا هر دفعه که نگاهش میکردم باهاش چشم تو چشم میشدم ؟! سنگینی نگاهش و شدید حس میکردم ولی سعی میکردم نگاهش نکنم....
تقریباً خوشحال بودم چون قبل از اینکه بیایم تو ماشین یه پاکت کادو بهم داد که داخلش یه بسته پستی بود! بسته رو بازکردو گفت ببخشید که دیر شده و ببخشید که تزیین نداره و این حرفا... بالاخره اون بسته چسب مالی شده به زور چنگ و دندون و کلید و اینا باز شد حدسم درست بود یه تاپ سفید بود روش یکس از عکسای نیمه حرفه ای خودم بود! و یه لیوان که رو اونم من بودم! چند وقت پیش بهم گفته بود چندتا از عکسایی که مورد تایید خودته رو واسم بفرست و من نصفه نیمه حدس زده بودم که کادو چیه اما وقتی دفعه پیش تو کافه رفتیم و دست خالی برگشتم کاملاً ناامید شده بودم. اون شب هم با خوبی و خوشی و تلاشمون به آشنایی بیشتره همدیگه گذشت.
حرف دل بسیار است اماااااا دل که سفره نیست!
ادامه داستان هم باشد خاطرات ما...
پ ن: همچنان باهم هستیم و کادوی ولنتاین هم خبری نیست و با صبوری میگذره تا ببینیم چه میشود!
برچسب:
نویسنده: آروین احمدی