سلام:
من بعد از مدتها یاد وبلاگم افتام یعنی قبلا یه چند باری امتحان کرده بودمااا ولی پسووردش یادم نبود الان عزمم و جزم کردمو شد! چه خبر مبرها؟؟؟؟ چه حال چه احوال؟؟؟؟؟؟؟ داشتم وبلاگمو میدیدم و متنامو میخوندم عاقا جان من چه دل پری داشتم که همه چی و فاش کردم اینجاااااااا دلم برا خودم سوخت که هیچی جزغاله شد. الان داشتم میخوندم فهمیدم چه کار خوبی کردم که همه چی تموم شد و رفتاااااااا چه حرصی میخوردم منه بخ بخت! عاقا جان اینجاروووو خیلی دوست میدارم میگی چرااااااااا؟ بزار بگم بهت دلیل زیاد داره ها ولی مهمترینش و میگم که اینجا آرامش دارم مینویسم بدون هیچ قید و شرطی مینویسم بدون اینکه بدونم مخاطبینی دارم یا نه مینویسم بدون اینکه بدونم خونده میشه یا نه مینویسم بدون اینکه بشناسنم بدون اینکه بشناسمشون! مینویسم و سبک میشم مینویسم و آروم میشم مینویسم بدون ترس از حرفها و حدیثها مینویسم! می نویسم و مینویسم می نویسم!
عاقا چه بد روزگاری شده! چرا همه سعی میکنند تو بد بودن و بد موندن! آدم یه چیزایی میبینه که شاخ در میاره نمیدونم چی میخواستم بنویسم که صحبت به اینجاها کشید ولی سرکارمممم تلفنم زنگ خورد رشته کلام پوکید این وسط!
تا دیداری دیگر بدرودددددد
برچسب:
نویسنده: آروین احمدی